تبليغاتX
هیبت - من بدترین چیزهایی را که می توانم در این جا مینویسم.
آروغ بعد از هندوانه خوردن
من خیلی چیزها از فیلم ها یاد گرفتم. خیلی چیزها از فیلم سازها آموختم. فیلم های خیلی زیادی هستند که دوستشان دارم. هرکدامشان چیزی برایم یادگاری گذاشته اند.
زمان زیادی را در سودای عکاسی و فیلم و این حرفا گذارندم. هنوز هم عشق عکاسی از سرم نرفته. گاهی وقت ها انقدر دلتنگ تاریکخانه و بوی داروی ظهور و نور سرخ و زرد و شب های بی شماری که در آن تاریکی و خلوت بی همتا گذارنیده ام، میشوم که بغض می کنم. دلم هوای آن زمان را کرده که باب همایون سر تا ته اش مغازه عکاسی فروشی بود. روزهای نوجوانی ام که تک تکشان را پای دیوار نیمه ویران قورخانه و لای آفتاب دود زده ناصر خسرو، غروب کردم.
چقدر هیجان زده میشدم؛ تصویری کم کم و آرام آرام روی یک صفحه سفید کاغذی که موج های منظم داروی ظهور رویش می غلطیدند پدیدار می شد، انگار جادویی رخ می داد! چهره ها جان می گرفتند اول سیاهی های مو  و ریش و چشم ها و بعد خط های کم رنگ تر که چانه و گوش ها را تصویر میکردند. دست آخر هم خاکستری خنثی پوست که پدیدار می شد عکس را در می ارودم و مینداختم توی تانک ثبوت. تصمیم میگرفتم که چقدر یک نفر باید در تانک ظهور بماند. با خود می گفتم "همین قدر کافی است بسش است" یا اینکه "نه بگذار قدری تیره تر در بیاید؛ اغراق بشود". خلاصه، این جادو هیچ وقت کهنه نشد؛ همیشه تازگی داشت هر عکسی که پیش رویم جان می گرفت انگار که دفعه اولم باشد، همانقدر ذوق می زدم و خر کیف می شدم.

خیلی خب. دیگر میروم بخوابم. ژاژخایی بس است. شاید یک روز یک چیز خوبی در این وبلاگم بگذارم. شاید از من هم چیزی به یادگار بماند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 1:2  توسط قدرت الله هیبت نژاد  |