شبح آزادی را دیده اید؟ ندیده اید؟ واقعاً؟! تعجب میکنم، اگر در ایران هستید و زندگی میکنید و شبح آزادی را ندیده اید حتماً یا کور بوده اید (هرچند که آدم برای دیدن اشباح نیازی به چشم ندارد!) یا مشاعرتان مختل بوده است.
شوخی کردم؛ البته نه چندان هم. به هر حال بگذریم و برسیم به شبح آزادی؛
میخواهم یک سکانس از این فیلم را برایتان تعریف کنم.
یک معلم قانون دارد خاطره ای را برای شاگردانش تعریف می کند از یک مهمانی که میزبانش خانواده ای بسیار محترم و متشخص بوده اند:
میبینیم که آقای معلم وارد شده و با استقبال گرم و محترمانه و مودبانه خانم صاحب خانه روبرو می شود. خانم او را به سمت سالن پذیرائی راهنمایی می کند. میز زیابیی را میبینیم که دور تا دورش به جای صندلی توالت فرنگی گذاشته اند. همه با تعارف میزبان در کمال ادب، شلوار و شرتشان را پائین می کشند و سر توالت ها نشسته و مشغول گپ و صحبت می شوند. کودکی که سر میز نشسته به آهستگی در گوش مادرش میگوید که گرسنه است و غذا می خواهد، مادر به او گوشزد می کند که به زبان آوردن چنین کلماتی سر میز توالت (یا میز مستراح!) به درو از نزاکت است.
میهمان سپس از پشت میز بلند شده و در گوشی از خدمتکار جای اتاق غذاخوری را می پرسد، در صحنه بعد میهمان را میبینیم که وارد اتاق کوچکی شده، در آن را پشت سرش قفل می کند، روی یک صندلی کوچک می نشیند و در گنجه ای را باز کرده و میز کوچک غذایی را جلوی خود کشیده و مشغول نهار خوردن می شود. در ادامه همین صحنه یکی دیگر از مهمانان را میبینیم که با عجله برای غذا خوردن به این اتاق مراجعه می کند و با در بسته مواجه می شود؛ درست مثل من و شما هنگامی که پس از نوشیدن ششمین لیوان چای با این واقعیات دردناک مواجه می شویم که آدمی که در توالت گیر کرده گویا مشکل در دفع هم دارد ...

بازی استادنه بونوئل با مفهوم شعور، اولین چیزی است که از این فیلم دستگیرم شده. واقعاً آدم وقتی دچار اختلال حواس و مشاعر می شود جای خیلی چیزها را با هم قاطی می کند اما آیا همه چیز واقعاً سر جای خودش است؟ حتی برای ما که سلامت عقلی کافی داریم؟
دوست دارم از جنبه علوم شناختی و از دریچه علوم اعصاب روی این سکانس بحث کنیم.
منتظرم. کامنت بگذارید لطفاً!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:56  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|
دیروز شکست خوردم! از نظام وظیفه شکست خوردم! این احتمالا یکی از احمقانه ترین شکست هایی است که یک نفر ممکن است در زندگی متحمل شود. به هر حال کاری نمی توان کرد. فعلا نمی روم سربازی تا ببینم بعدا چه می شود ( و این داستان البته در ایران به هیچ وجه ناآشنا نیست!).
دیروز (بدون هیچ ارتباطی با داستان بالا) تصمیم گرفتم که مرتب بنویسم ولی تا آنجا که می توانم سیاسی ننویسم. البته که کار خیلی سختی است و مطمئنم که شما هم تصدیق می فرمائید که بخصوص در این روزگار دولت نهم خاموش ماندن غیر ممکن است. با این وجود تلاش خواهم کرد که گرایش به نوشتارهای انتقادآمیز به طریق گذشته را در خود مهار نمایم. حالا این کار چه فایده ای دارد؟ نمیدانم! اصلا بینگارید که هیچ! مثلا آنچه پیش از این گفته بودم چه سودی داشت؟ هیچ! هیچ که هیچ است پس هیچ فرقی نمی کند که در قالب طعنه درآید یا غزل عاشقانه!
+
نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:16  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|