چندین سوژه در ذهنم بود که میخواستم سر فرصت و به تناسب احوال خودم، بنویسمشان . آنچه که چند روز پیش در آریاشهر رخ داد و وضعیت کنونی آن منطقه – که دلیل وجود ماموران پلیس سیاه و سبز و سفید و خلاصه رنگارنگ، شبیه کارناوال های هندی شده- حاکی از چرخشی در اندیشه ها و رفتار مردم است. حکومت های "پس –انقلابی" تقریباً در سراسر جهان امروز دچار هرج و مرج در همه سطوح – حتی در بالاترین سطوح طبقه حاکم؛ همچنان که در ایران شاهد آنیم- و فشار بر مردم هشتند. کاری در این ندارم که چرا اینها که از ابتدا با شعار های استبداد ستیزی و مردم سالاری شروع می کنند، در سرکوب مردم متبحر ترین می شوند. مسئله در مورد کشور ما این است که رژیم سیاسی حاکم بر ایران، انتشار سیاسی خود را حاصل تخدیر دینی مردم میداند. مردمی که در همان بهمن 57 حین راهپیمایی و شعار وا اسلاما و وا شریعتا سر دادن، هرزگاهی سری هم به پیاله خوری های دور و اطراف، شاید می زدند. حکام اسلامیست ایران، بنابر ضرورتی که 30 سال پیش برایشان عینیت داشت ، تقریباً همه قوانین جاری را بر اساس سخت گیر ترین و تیره نگر ترین برداشت ها ی فقهی از احادیث و آیات قرآن، تنظیم نمودند.
بر اساس این قوانین ، یک نفر ایرانی، حداقل در دو سوم از رفتار های اجتماعی و حتی خصوصی خود، قانون شکنی میکند. مصادیق این قانون شکنی ها بسیار است و همه ما آشنا هستیم با این مطلب؛ حتماً همه عروسی رفته ایم.در مجلسی حضور داشته ایم که خانمی نامحرم بدون حجاب اسلامی در آنجا حضر بوده، خواهر من به ضرورت تجویز پزشک اورتوپدش بایستی کفش ساق بلند و یا چکمه بپوشد، که این هم از نظر بیمار فتیشیستی که رئیس پلیس ایران است جرم شده به تازگی! ممکن است ماهواره داشته باشید، ممکن است فیلمی از دستفروش کنار خیابان خریده باشید، رقصیده باشید، با نامزدتان توی خیابان قدم زده باشید، برای فرزندتان جشن تولدی ترتیب داده باشید و .... این لیست را میتوانم ادامه دهم آنقدر که برسیم به قتل ، جنایت، سرقت و اختلاص و جرائم سیاسی.
چند روز پیش مردم (یعنی دقیقاً مردم یعنی همین رهگذران خیابان یعنی من و شما!) در اعتراض به برخوردهای بیشرمانه ماموران پلیس ارشاد، با ماموران درگیر شدند و کار کشید به شعار دادن بر علیه اسلام و سران حکومت .
پریروز ، وقتی داشتم از خیابان شهید دربندی ( در ضلع شمالی میدان تجریش) گذر می کردم، دیدم که یک اتوبوس پر از بسیجی ریخته اند سر یک جوان و دارند به شدت کتکش می زنند. ماجرا از این قرار بود ؛ این آقا - که قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت- سر خیابان نگه داشته بوده که ناگهان اتوبوس حامل اعضای بسیج از راه می رسد تق! می زند به ماشین این آقا. مجادله لفظی این آقا با راننده اتوبوس ، کار را می کشد به جایی که همه راکبین اتوبوس پیاده می شوند ومیریزند سرش. من در این لحظه رسیدم به ماجرا و دیدم تمام صورت این جوان پوشیده از خون شده. خلاصه آن نامردها این بیچاره را تا می توانستند کتک زدند و بعد هم راهشان را کشیدند و رفتند؛ خیلی ریلکس!!!
این روزها مدام این جمله که "ما مردم تحت اشغال هستیم" توی سرم می پیچد. آیا برای "آنها، ما واقعاً چیزی بیشتر از "برگ رای" و "برده" هستیم؟