در میان هجوم بی امان یادهای کودکی قرار گرفته ام. خاطرات تلخی های زودگذرش و شیرینی های ماندنی اش. هراس های ابدی و شکست های بی پایان.
روزهایی که همه ساخته هایم با سهل انگاری توله سگی نیست می شدند و ِکشته هایم به بوالهوسی بزغاله ای بی بار می ماندند. بوشهر و گرما و عرق ریختن و ترس هر روز از بمباران پایگاه و بازنگشتن پدر. شب هایی که نورافشانی موشک ها و بمب ها و رد درخشان گلوله های ضد هوایی، آتش بازی شان بود. روزگاری که تمام برجهای گلی ام در باغچه فرو میریختند و من ناتوان از باز ساختنشان. امان از این احساس ناتوانی که همیشه چیره بود بر همه احساس های دیگر. نه. غرور ایرانی بودن را با آنان تقسیم نخواهم نکرد و . به سهم خودم بانی هیچ جنگی را نخواهم بخشید هرگز، هرگز. آنانی که ایران را به نیستی می کشانند، نابود گردند.