پیرو پست شماره ۳ . با توجه به نظراتی که از همه دوستان و غیر دوستان دریافت کردم تصمیم گرفتم با خوردن
Dendrobates azureus یک کاری مشابه پست شماره 3 انجام دهم.

+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:22  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|
خسته شدم از بس احمدی نژاد را نقد و نفرین کردم. از بس نالیدم به حال خودم. از بس آدم های بی تفاوت "خشم آگین" ام کردند. از بس که روان خودم را فرسودم. ای کاش مغزم را باز نمیکردم به روی همه چیز. ای کاش میتوانستم بگریزم از این زمین متعفن. کاش میشد از روی خاک گریخت به جایی غیر از زیر خاک.
میتوانم دیگر خودم را عذاب ندهم. چاره اش ساده است:
نشسته ام توی ماشین کنار سالار. او میراند. داخل یک اتوبان بیرنگ بی انتها در تهران هستیم. از بطری که زیر صندلی من است هر از گاهی پیکی عرق میریزم برای خودم و بعدی را برای او. بعد سیگاری روشن میکنم برای او و...
طوری که سالار نفهمد شاهرگ دست راست را میزنم و بلافاصله دستم را از شیشه میگیرم بیرون و مشغول صحبت کردن با سالار میشوم. در این حین کم کم تنم سرد میشود و رنگم میپرد. سرم بی اختیار میافتد روی داشبورد. سالار خیال میکند که حالم بد شده؛ "حالت بده؟ تگری میزنی؟...." سعی میکنم سرم را تکان بدهم ولی تکان نمیخورد. مرده ام.
کار تمام است.
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 23:55  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 15:5  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|
دوباره حالم بد شده. نمیدانم چه میشود؟ چی توی مغزم میریزد؟ نورونهای مخ من چی تولید میکنند که خودشان را خراب میکند.....................................................................................................................................................
کابوس ها دوباره تصاویر بلعیدن اجساد نزدیکانم را نشان میدهند؛ ر یجچال میروم خیلی عادی. نیمه جنازه یک مرد که از دوستانم راست را بیرون میکشم تکه ای از بازوی راستش را میبرم و برمیدارم که حاضر کنم برای کباب.
هر موقع این کابوس میاید سوقتم تا مدتها وقت بوی مرگ توی دماغم میپیچد. باید بمیرم.
نه خیر انگار زندگی کردن فایده ندارد.
+
نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:31  توسط قدرت الله هیبت نژاد
|