تبليغاتX
هیبت
آروغ بعد از هندوانه خوردن
امشب هرچه کلنجار رفتم که زودتر بخوابم و از خیر وبگردی بگذرم، نشد؛ نتوانستم از پس یک آدم نفله ای که خودم باشم برآیم. چه کنم. ضعف. بیشتر وقتها، خشم باعث می شود دندانهایم جور ضعف جثه فکسنی را بکشند.
دیشب خواب عجیبی دیدم. عجیب به این خاطر که اولین باری بود که خوابم کاملاً در رابطه با بیولوژی بود.

خواب دیدم یک تیغ جراحی بدست راست و یک چوب کبریت در دست چپ دارم. زیر پوست پاهایم پر از کرم است. جوری که می لولند یادم پشم های ساقهایم میافتم.... کرم ها را شکار میکردم. دانه دانه. اول با تیغ سوراخ کوچکی در پوست روی انتهای کرم ایجاد میکردم و سپس کرم باریک را بیرون میکشیدم و به دور چوب کبریت میپیچاندم و جانور را خیلی آهسته و محتاطانه، جوری که پاره نشود به دور چوب کبریت می تاباندم. سکوت، شیرینی وصف ناپذیری داشت.
با نهایت دقت و حوصله کار میکردم. گوئی تا آخر دنیا وقت داشتم که همه کرم ها را بیرون بیاورم. دست آخر هم هرکدام را که کامل بیرون میآمد در جیبم میگذاشتم.

این آخر هم علت این که گفتم خوابم خیلی زیست شناسانه بود (البته طبیعی است؛ خوب زیست شناسم دیگر! از اینجا به بعدش را برای زیست شناس ها و پزشک ها و دامپزشک ها توضیح میدهم):

این کرم ها در واقع همان کرم گینه ای یا Dracunculus insignis بودند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 5:3  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

امروز اگر دقت کنید میبینید که نوشته ی بالای وبلاگم (همان سردر این کاخ بلند نظم واندیشه را میگویم!!) را عوض کرده ام. راستش توی فکر بودم که تا امروز که 25 سال زیسته ام، چه شده و چه بدست آورده ام. خب تا بحال گمان میکردم که علافی بوده زندگی من. امروز اقلاً یک بویی صدایی دادم به زندگی قشنگم. افسوس که رنگش ماند طلبم

کاشف به عمل آوردم که زندگی تا امروز درست مثل آروغی بوده که آدم بعد از هندوانه خوردن میزند.

هندوانه را فراموش کنیم بهتر است. حالا که صدقه سری خودمان احمدی نژاد داریم و صدقه سری او توهم انرژی اتمی.
ما که محمود داریم، راکتور پی-2 دارم، UCF داریم، اورانیم با غنای 5.223665512588% داریم، پلوتونویم داریم، هندوانه میخواهیم چکار؟
ما که آب سنگین داریم، اب هویج میخواهیم چکار؟
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 4:28  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

همیشه آنها که عاشق شدند از درد فراق و اشتیاق وصال و.. نوشته اند. حالا من که دروغ می گویم عاشق نشده ام ولی عشق را نچشیده ام بنویسم از درد بی رویایی و بی کابوسی و بی عشقی.



پشیمان شدم. میخواستم صغری کبری بچینم، دیدم چه سود. بگو اصل قضیه را وخلاص. شاید همفکری پیدا شد، شاید هم خندیدند به ریشت.
من همیشه ترسیده ام. از اینکه. حقیر به نظر بیایم. از اینکه بگویند بدبخت عاشق شده اصلاً کل این جریان را دست کم میگرفتم. به نظرم در پیت بود عشق و عاشقی.
حالا چه کنم.

این بوش قرمساق چرا زودتر تکلیفمان را روشن نمیکند که بدانیم
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 2:4  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

خیلی دلم می خواست از سفرم به پارسه و پاسارگاد بنویسم. سفر نامچه ای که یادگار بماند ازمن، دیدم اینکاره نیستم. نمیدانم چه باید بنویسم. از مشاهداتم اگر مینوشتم که گزافه میشد چه بسا کتاب ها پیرامون طول و عرض پله ها و ارتفاع ستون ها وجنس سنگ های بنا و ..... . کوروش بزرگ، 25 قرن پیش در پاسارگاد آرمید. توانمندترین وبزرگترین مردی که زمین به خود دیده است. حیرت انگیز است؛ یک انسان چقدر می تواند متعالی باشد که درست در زمانی که قدرتمند ترین مرد روی زمین است، درخشان ترین محصول تمدن بشری؛ منشور حقوق بشر را می نویسد. کالبد کوروش هزاران سال پیش ارام گرفت اما وجدان او بیدار است و ما خفتگان و نابود شدگان را می نگرد. میبیند که چگونه آب انداخته ایم در پی این کاخ بلند اندیشه آریایی.
دشمن تازی برایمان قدیس شده. نیکی از پندارمان گریخته. آن آتش پاک دیگر در نهاد هیچ کس نیست.
پلیدی، فرومایگی، نیرنگ وریا... چه بگوبم؟ خوشحالم که به زودی از میان خواهیم رفت و از سیاه کاری وتباهی ما تنها، نامی و سخنی یه یادگار خواهد ماند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 3:7  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

رفتم پارس. مرودشت. پارسه را دیدم.

۴ ساعت در میان کاخ هایش پرسه زدم. خیلی شیرین بود این ۴ ساعت.

۲۵ سال زندگی کردم برای این ۴ ساعت. ارزشش را داشت. شیرین ترین ساعت های سراسر عمرم را پارسه گذراندم.

 

اهورایش بپایاد و این آباد ترین ویرانه های ایران زمین پایدار باد!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:5  توسط قدرت الله هیبت نژاد  |