تبليغاتX
هیبت
آروغ بعد از هندوانه خوردن
شخصاْ در زمینه تکامل و مسائل مرتبط با آن کنجکاوی زیادی دارم. البته تا جائیکه ممکن بوده همه منابع در دسترسم را خوانده ام. جالب اینکه فهم اکثر مردم و حتی دانشجویان زیست شناسی در سراسر جهان از تکامل آمیخته با سو تفاهماتی در زمینه مسائل اساسی تکاملی است. تکامل ذاتاْ سهل و ممتنع است. سهل است از آنجا که اصاولاْ مطلب کاملاْ واضح و ساده است در عین حال درک چگونگی این فرآیندها نیازمند ژرف اندیشی و دقت بسیار است.

سایت دانشگاه برکلی در همین رابطه بخشی را راه اندازی کرده است تحت عنوان "فهم تکامل" و خلاصه جامع و مفید و بسیار دقیقی از چگونگی روند تکامل را در آن توضیح داده است. جالب آنکه مطالب به زبانی بسیار ساده ولی کاملاْ علمی بیان شده است و لذا هر فردی با هر زمینه فکری و علمی می تواند به خوبی از آن بهر گیرد.

توصیه میکنم حتماْ سری به این سایت بزنید.

سایت دانشگاه برکلی: بخش "فهم تکامل"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:59  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

....
خانه، اثاثیه چندانی نداشت. تلویزیونی بود با چند دست رختخواب. دیوارها بد رنگ خورده و کثیف بود. میثاق پاشاپور آمده بود و چیزی می خواست که نداشتم. آمدم از در خانه بیرون راه افتادم به سمت خیابان. از کنار خانه کشاورز، از روی ماسه خاکستری شیبداری پایین دویدم و روی آسفالت پیاده رو آمدم که خیلی پهن تر از گذشته شده بود. ناگهان بوق یک بنز 10 تن مرا به خود آورد، عقب کشیدم و کامیون از بیخ گوشم رد شد. بینهایت عصبانی و ناراحت شدم وشروع کردم فحش دادن به اول و آخر شهرداری "که فردا می گیرند مستراح خانه آدم را هم آسفالت میکنند که ایران خودرو این لگن هایش را تولید کند و به زور بکند توی پاچه ملت که از هرکدام چند میلیون تومانی نصیب ..." توی همین فکرها و حال و هوا بودم، برگشتم دم در خانه دیدم تعدادی دختر آنجا جمع شده اند و دارند حرف میزنند؛ الهه با دوستش هم بود. بی توجه از کنارشان گذشتم و روبه خورشیدی که داشت بالا می آمد، بر پله دم در ایستادم. یکی از دخترها که قد متوسط و چشم و ابروی مشکی داشت و چادری خاکستری سر کرده بود که گلهای سیاه داشت و خیلی شبیه یکی از چادرهای مادرم بود، آمد از کنار شانه راست من گذشت و رفت از پشت، دستانش را دور گردن من حلقه کرد و بسیار ملایم وزنش را روی من انداخت. هیچ عکس العملی نشان ندادم. دوست الی ازش پرسید این دختره کیه؟!! الی گفت: امیر دوستش داره. حیرت کردم ولی باز هیچ عکس العملی نشان ندادم چون وجود این دختر و بودنش و دستانش که دور گردنم بود و سنگینی خفیف تنه اش آنقدر آرامم کرده بود که باورم نمیشد. نمی خواستم برود با تمام وجودم می خواستم که بماند. در مغزم دنبال خاطره ای از این دختر می گشتم. حتی اسمش را نمی دانستم. شاید چند باری دیده بودمش ولی هرگز حرفی میان ما رد وبدل نشده بود، نه حتی نگاهی، هیچ چیز مگر همان که دو نفری که دارند در خیابان از کنار هم رد می شوند، یکدیگر را می بینند و نگاهی به هم میاندازند و می گذرند.
تازه، همیشه فکر می کردم این دختره از من خوشش میآد. پس چرا الی گفت امیر دوستش داره. در ذهنم اصلاً موردی از دوست داشتن ندارم. نمی دانم؛ شاید ملاحظه ای بود که جلوی دوستش این طور گفت. نمی دانم. استیصال. همین.
به هر حال خواب شیرینی بود. یعنی این آخرش که کوتاهترین قسمتش بود، به لطف دخترک شیرینی و آرامش وصف ناشدنی داشت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 11:18  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

امشب آخرین شب دوران دانشجویی است. تمام شد. همه چیزش با همه آدمهایش. مشروطی هایش. عشق های بی سر ته اش. لودگی های بی نمکش. تنهایی بی پولی هایش. گرسنگی هایش و شب های امتحانش. مرده ها و زنده هایش تمام شده اند. حتی پاکت های سیگار و لیوان های چای اش که بی نهایت به نظر میرسیدند حالا خالی مانده اند.

یک ماه بیشتر است که دارم توی این هارد نکبتی به دنبال یک چیز دلخوش کنک میگردم، پیدا نمیشود. توی چهل کرور کرور بایت، حتی یک بایتش هم به آدم حالی نمیدهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 7:44  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

گاهی وقتها فکر میکنم به آسمانی که بالای سرم است. از دیدنش لذت میبرم. ابرهایی که آزادند. بی هیچ دغدغه در آسمان می چرخند. در هم فرو می روند. توده های عظیم تشکیل میدهند و دست آخر هم به همان سرعت که پیدا شده بودند، ناپدیدد می شوند.
همیشه در آسمان سیر میکنم. جریان هوا را زیر بالهای آهنی سردم حس میکنم.

در نهایت همیشه غبطه میخورم به حال موشهای کور و کرم های خاکی. کاش من هم سقف تاریک نمناکی داشتم. میتوانستم هر قدر که دلم بخواهد زیر آن بمانم. دستم به آن برسد. و مال من باشد!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 4:22  توسط قدرت الله هیبت نژاد  |