تبليغاتX
هیبت
آروغ بعد از هندوانه خوردن

-          میشه بعداً بچتیم؟

-          آره.

-          پس فعلاً بای

-          خداحافظ

 

 

میشه اصلاً نچتیم. میشه اصلاً نبینیم. نشنویم. میشه کلاً فراموش کنیم؟ نه. میشه اصلاً بریم بمیریم. میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 23:1  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

1. نیمه های شب خواب دیدم در بارگاه ناصر الدین شاه صاحب منصبی هستم. به مناسبتی (که نمیدانم چه بود) شرف حضور داشتیم، نوبت که به من رسید رفتم در برابر شاه ایستادم، تعظیم کردم، کلاهم افتاد زود آمدم این طرف و کلاهم را از روی زمین قاپیدم. شاه با یک قیافه خیلی جدی گفت: دست نزن! من هم کمی دستپاچه و خجالتزده شده بودم عرض کردم: علیحضرت کلاه خودم را برمیدارم! شاه خندید و سر تکان داد که یعنی شوخی کردم.

پ.ن: ده دوازده روزی می شود که از خواندن خاطرات ناصرالدین شاه غافل شده ام بیشتر به سبب اشتغالات درسی و تکالیف دانشگاهی. گویا خاطر همایونی قدری مکدر شده باشد.



2. از خواب پریدم دیدم هوا روشن و آفتابی شده. دیشب برف می آمد گفتم لابد امروز هم بارندگی می شود، ولی وقتی برخاستم با کمال تعجب دیدم که آفتاب شده. خلاصه وقتی از خواب پریدم دیدم مردی کوتاه قد و با سر تراشیده که به نظر 37 یا 38 ساله میامد و جامه پشمین کهنه ای به تن داشت کنار بسترم ایستاده. با چهره ای گرفته که نشان میداد خبری دارد اما شرم و احساس همدردی و در عین حال ناگزیری از دادن خبر یک رخداد ناگوار حتمی و قطعی، او را قدری آزار میداد. گفت من عزرائیل هستم خبر آوردم که تو 20 دقیقه دیگر خواهی مرد. چیزی نگفتم لبخندی زدم. برایم غیر منتظره و شگفت انگیز بود، پرسیدم من با این سر و ریخت و شلوارک با تو بیام اشکالی نداره؟ زشت نیست؟ گفت نه بابا ریخت خود منو ببین. جند ساله همین یک دست لباس تن منه.... ولش کن. فقط اگر وصیتی داری بنویس. توی وبلاگت میخوای چیزی بنویسی. گفتم نه بابا، خوبی بی چیزی همینه که کار زیادی هم نداری و نگرانی از دیر و زود مردنت هم نداری......

خلاصه به گفتن همین اراجیف با عزرائیل مشغول بودم که دوباره خوابم برد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 15:24  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

آنچه در زیر می آید بخشی از آخرین نوشته ناصرالدین شاه در پایان روزنامه سفر دوم فرنگستان اوست از کتاب "روزنامه خاطرات ناصرالدین شاه در سفر دوم فرنگستان" به کوشش فاطمه قاضیها سازمان اسناد ملی ایران 1379.

 

و من العجائب و الغرایب

 

6 روز بعد از ورود تهران تلگرافی مستوفی الممالک فرستاده بود، سرپاکت نوشته بود، تلگراف با مزه ایست، باز کردم دیدم، آقاخان تلگرافچی خمسه نوشته است که عباس میرزا به اسم شکار و غیره چند روز بود از زنجان بیرون رفته بود، حالا آدمهایش آمده مذکور کردند که در یک شبانه روز بیست و پنج فرسنگ راه فرار کرده از راه خلخال به اردبیل و گویا به سرحد روس رفته است. عموم مردم یک نوع حیرت و تعجبی کردند که به تصور نمی آید. بی جهت، بی سبب بدون هیچ دلیل آدم از حکومت و دولت و لقب و غیره فرار کند روانیست، مگر خبث طبیعت و رذالت و نانجیبی، خلاصه زیاده از حد چه نویسم.

 

[در حاشیه]:

 

شاهزاده بی عار مادر قحبه سر از بادکوبه و لنکران در آورده است، دولت روسیه هم اعتنای سگ به او نکرده است و اذن نداد به تفلیس یا پطر برود، در همان شهرهای قفقاز گه خود را خورده راه خواهد رفت. تف به روح مادرش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 3:18  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

محمد نوری درگذشت. مرگش البته دردناک و اندوهبار است. نوری برای نوری مرده است. شاید دلش بخواهد هرازگاهی سر از خاک بیرون کند؛ نگاهی به روزنامه ها و اخبار بیاندازد، چند بیتی زیر لب برای دل خودش زمزمه کند و احوال شاگردانش را جویا شود، اما برای ما او نامیراست. محمد نوری برای من آن صدای دلکش مخملین مهربان است که همیشه خواهمش داشت. من او را همواره خواهم داشت هرگاه که دلتنگ آوازش شوم برایم  خواهد خواند و ساعتی نیست که او را بخواهم و نباشد.

صد سال دیگر، یک نیمروز گرم تابستانی که من مشتی خاکستر شده ام و همه آنهایی که مرا میشناختند و با من بودند نیز، نوری همچنان می خواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:9  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

شاید تیتر چندان مناسبی نباشد، نه نیست.

مهم نیست به هر حال اصلاً نه تیتر این نوشته مهم است نه خودش. مهم این است که چیزی بنویسم برای خودم و  باز ببینم و بفهمم که ناتوانم از نوشتن حتی چند جمله ی ساده ی دل خوش کنک. 

همین؛ بهانه ای است برای تازه واردی که می خواهد کشف کند، شاید می خواهد از سردرگمی "کدام حرفش شوخی است و کدام جدی" سر رشته ای در بیاورد. زهی خیال باطل! اگر رشته ای در کار بود و دیدی و یافتی اش سلام مرا هم برسان.

راستش خیلی هم بد نیست؛ روزگار من هم دارد به سر می آید. یک چیز خیلی مهمی که در این یکی دو هفته اخیر کشف کرده ام همین است؛ یکی را ببینی و با خودت بگویی که چه خوب شد دیدمش. همین؛ حتی اگر این دیدار آخرین آشنایی عمرت باشد، حتی اگر فردا صبحش مرده باشی بازهم به همان یک شبش می ارزد.

ترک کردن ایران برایم حکم مردن را دارد. سخت است؛ شده ام مثل آدمی که دکترها حواله اش را به امام رضا داده اند؛ برو 2 ماه بیشتر وقت نداری، سرطان نیمی از مغزش را گرفته و از کار انداخته ولی به طرز شگفت انگیزی آن نیمه دیگر از زندگی لذت می برد؛ چهره های آشنایی که دوستشان دارد، صداهایی که عاشق شنیدنشان است، این ها را دوست دارد و با این ها زندگی میکند و کاری به کار این ندارد که چقدر مانده تا آخرین سلول هایش طعمه سرطان شوند. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 0:52  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

بابا.......به خدا ببین.........دستم به مغزم نمیرسه........



پ.ن: حالا معنایش برایم روشن شده.... دستم به مغزم نمیرسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 2:25  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

دیروز با دانشگاه آلمانی کذایی مصاحبه داشتم. تلفنی صحبت کردیم و وب کم هم البته راه انداختیم که انداخته باشیم. خانمی بود که خودش را معرفی کرد که رئیس فلان دپارتمان است و استاد فلان رشته و آن آقایی که سمت چپش نشسته بود پرفسور فلانی بود و آن دست راستی رئیس آن دپارتمان دیگر ...... و القصه

پرسیدند و من هم پاسخ دادم. هرچند که از بس دستپاچه شدم و من من کردم حالم از خودم به هم خورد و از ایشان پوزش خواستم که عذر مرا بپذیرند که این مصاحبه آنهم با این آدمهای کله گنده و به زبان انگلیسی برایم تازگی دارد و جز وحشتم نیفزوده است! اما خودمانیم نمیدانم چه می شود که واژها و فکرها این یک وجب راه از مخ تا زبان را هرچه می کنند نمی یابند!؟

 خلاصه رسیدیم به آنجا که خانم پرسید: خب شما چرا لیسانستان ۷ سال طول کشیده است در حالی که ما میدانیم در ایران مردم ۴ ساله لیسانس میگیرند. قدری عذر و بهانه آوردم که تغییر رشته دادم و بیماری امانم نداد و دست آخر خلاص کردم خودم را؛ گفتم راستش این است که البته دانشجوی خوبی هم نبودم و البته از این بابت هم پشیمان و متاسف نیستم. به هر حال این من بودم و این زندگی ام بوده است. نه عذری دارم برایش نه شرمساری.

البته مصاحبه که تمام شد تا آخر شب افسرده و ناراحت بودم از این بابت که گند زدم و حرف درست و حسابی نزدم. با علی که حرف زدم دلم سر حال آمد و گفتیم و خندیدیم.

رفیق خوب از هزار بطر ویسکی و کرور گراس و کامیون و کامیون قرص و ... بیشتر آدم را سر حال و کیف می تواند آورد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 17:15  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

بیشتر لحظه های زندگی مانند قطره های جیوه هستند؛

سنگین، مهیب، درخشان و بی آنکه حتی یک فتون نور از ایشان رد شود یا بی آنکه با چیزی امتزاج یابند بی مهابا و با همه توانشان فرو می غلطند....

آدم مسحور درخششان می شود،

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 16:58  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

من بی می ناب زیستن نتوانم          بی باده کشید بار تن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید      یک جام دگر بگیر و من نتوانم

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 20:13  توسط قدرت الله هیبت نژاد  | 

با وجودی که این بحث برایم جذابیت ویژه ای ندارد ولی مایلم در این مورد اظهار نظر کنم. همجنس گرایی در میان مهره داران دیگر نیز دیده می شود. در جامعه انسانی نیز این پدیده وجود داشته است. ارتباط چندانی هم به فرهنگ و دین و ثروت و سایر فاکتورهای اجتماعی آن جامعه ندارد. بنابراین به نظر می رسد این موضوع یک انحراف روانی است. یک اتصالی کوچک در سیسیتم سیم کشی های مغز طرف! که می تواند در هر جانداری که مغز دارد رخ بدهد! در نهایت همجنس گرایی یک اختلال نوروسایکولوژیکال است وبه نظر نمی آید نیازی به درمان و یا مقابله با آن وجود داشته باشد چراکه درصدشان واقعاً در اندازه ای نیست که قابل اعتنا باشد. اما اینکه حقوق می خواهند؛ واقعاً سر در نمی آورم که این حقوق خواستن دیگر چه صیغه ای است و امروزه روز هم ظاهراً خیلی مد است و همه دنبال حقوقشان می گردند. به هر حال؛ از دیدگاه یک زیست شناس همجنس گرایی را یک انحراف می دانم و قطعاً آنرا انحراف از وضع طبیعی به حساب می آورم چراکه همه کنش های یک موجود زنده (هر چه می خواهد باش) معطوف به تولید مثل است و هدف نهایی زندگی هر فردی همانا ادامه نسل خود و در نهایت گونه خود اوست. مسلماً ما آدم ها هم از این قاعده مستثنی نیستیم. همجنس گراها نمیتوانند نسل خود را ادامه بدهند (و صد البته من از این بابت اصلاً نگران نیستم!) و از این رو این ها دچار یک انحراف از وضعیت طبیعی هستند. ناگفته نماند از آنجا که این افراد خاری در چشم مذهبیون هستند به هر حال بد نیست قدری آزادی عمل داشته باشند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:7  توسط قدرت الله هیبت نژاد  |